close
تبلیغات در اینترنت
بزرگ علوی
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

بزرگ علوی

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 23 3369 hadiramesh1376
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 3123 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 5012 arezootam
داستان های طنز 7 2452 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1721 dorkman
زوال 0 999 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 2100 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1323 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1307 editor
زاویه دید در داستان 0 1372 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 962 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 1062 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 906 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1235 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2254 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 1059 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 1148 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1236 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 1107 editor
الفبای قصه نویسی 0 931 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1509 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1317 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 925 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 1034 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1248 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 1132 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1765 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2247 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9930 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2787 editor

داستان گیله مرد-بزرگ علوی

                      گیله مرد
بزرگ علوی


باران هنگامه كرده بود. باد چنگ میانداخت و میخواست زمین را از جا بكند. درختان كهن به جان یكدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی كه زجر میكشید، میآمد. غرش باد آوازهای خاموشی را افسار گسیخته كرده بود. رشتههای باران آسمان تیره را به زمین گلآلود میدوخت. نهرها طغیان كرده و آبها از هر طرف جاری بود.

دو مامور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن میبردند. او پتوی خاكستری رنگی به گردنش پیچیده و بستهای كه از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید كننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب میزد و قدمهای آهسته و كوتاه برمیداشت. بازوی چپش آویزان بود، گویی سنگینی می كرد. زیر چشمی به ماموری كه كنار او راه میرفت و سرنیزه ای كه به اندازهی یك كف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چكه چكه آب میآمد، تماشا میكرد. آستین نیم تنهاش كوتاه بود و آبی كه از پتو جاری میشد به آسانی در آن فرو میرفت. گیلهمرد هر چند وقت یكبار پتو را رها میكرد و دستمال بسته را به دست دیگرش میداد و آب آستین را خالی میكرد و دستی به صورتش میكشید، مثل اینكه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع می كند. فقط وقتی سوی كمرنگ چراغ عابری، صورت پهن استخوانی و چشمهای سفید و درشت و بینی شكستهی او را روشن میكرد، وحشتی كه در چهرهی او نقش بسته بود نمودار میشد.

admin بازدید : 954 شنبه 5 شهريور 1390 زمان : 1:19 نظرات ()
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    آمار سایت
  • کل مطالب : 425
  • کل نظرات : 245
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 438
  • آی پی امروز : 28
  • آی پی دیروز : 41
  • بازدید امروز : 175
  • باردید دیروز : 337
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 512
  • بازدید ماه : 4,013
  • بازدید سال : 6,239
  • بازدید کلی : 947,686
  • نرم افزار





















    تبلیغات