close
تبلیغات در اینترنت
رسول پرویزی
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

رسول پرویزی

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 23 3475 hadiramesh1376
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 3198 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 5063 arezootam
داستان های طنز 7 2542 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1743 dorkman
زوال 0 1046 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 2129 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1342 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1324 editor
زاویه دید در داستان 0 1418 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 974 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 1085 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 958 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1259 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2272 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 1085 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 1176 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1246 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 1126 editor
الفبای قصه نویسی 0 956 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1532 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1358 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 939 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 1042 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1271 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 1149 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1811 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2266 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9959 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2825 editor

داستان قصه عینکم از رسول پرویزی

به قدری این حادثه زنده است كه از میان تاریكیهای حافظهام روشن و پرفروغ مثل روز میدرخشد. گوئی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانة اول حافظهام باقی است.
تا آن روزها كه كلاس هشتم بودم خیال میكردم عینك مثل تعلیمی و كراوات یك چیز فرنگیمأبی است كه مردان متمدن برای قشنگی به چشم میگذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ كه خیلی به خودش ور میرفت و شلوار پاچه تنگ میپوشید و كراوات از پاریس وارد میكرد و در تجدد افراط داشت، به طوری كه از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینكی بود كه دیده بودم. علاقه دائی جان به واكس كفش و كارد و چنگال و كارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فكرم تقویت كرد. گفتم هست و نیست، عینك یك چیز متجددانه است كه برای قشنگی به چشم میگذارند.
این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسهای كه در آن تحصیل میكردم بزنیم. قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش كند ـ هر وقت برای من و برادرم لباس میخرید نالهاش بلند بود.

...

 

 

 

admin بازدید : 625 شنبه 26 شهريور 1390 زمان : 23:36 نظرات ()
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    آمار سایت
  • کل مطالب : 425
  • کل نظرات : 245
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 438
  • آی پی امروز : 38
  • آی پی دیروز : 68
  • بازدید امروز : 91
  • باردید دیروز : 181
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 2,721
  • بازدید ماه : 4,845
  • بازدید سال : 54,756
  • بازدید کلی : 996,203
  • نرم افزار





















    تبلیغات