close
تبلیغات در اینترنت
شاعران کلاسیک
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

شاعران کلاسیک

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 23 3404 hadiramesh1376
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 3164 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 5034 arezootam
داستان های طنز 7 2499 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1730 dorkman
زوال 0 1025 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 2114 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1329 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1315 editor
زاویه دید در داستان 0 1389 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 965 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 1074 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 927 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1246 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2266 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 1068 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 1156 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1240 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 1110 editor
الفبای قصه نویسی 0 943 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1518 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1336 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 928 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 1037 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1258 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 1141 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1787 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2256 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9941 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2807 editor

بیا ای جان شعری از انوری


بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را
ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم
ز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو، بس ما را
کم از یک دم زدن ما را اگر در دیده خواب آید
غم عشقت بجنباند به گوش اندر جرس ما را
لبت چون چشمه‌ی نوش است و ما اندر هوس مانده
که بر وصل لبت یک روز باشد دسترس ما را
به آب چشمه‌ی حیوان حیاتی انوری را ده
که اندر آتش عشقت بکشتی زین هوس ما را

admin بازدید : 543 دوشنبه 23 آبان 1390 زمان : 6:54 نظرات ()

شعر مشتاقی و صبوری از سعدی

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
کسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف می‌نیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

admin بازدید : 558 یکشنبه 15 آبان 1390 زمان : 6:47 نظرات ()

برخیز و بیا بتا برای دل ما-خیام

برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم

زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

 

چون عهده نمی شود کسی فردا را

حالی خوش کن تو این دل شیدا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار  بتابد  و  نیابد  ما را

 

admin بازدید : 631 پنجشنبه 12 آبان 1390 زمان : 6:52 نظرات ()

"چو به خنده لب گشایی" شعری از عطار

چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد
به نظاره‌ی جمالت همه تن شکر بگیرد
قدری ز نور رویت به دو عالم ار در افتد
همه عرصه‌های عالم به همان قدر بگیرد
چو در آرزوی رویت نفسی ز دل برآرم
ز دم فسرده‌ی من نفس سحر بگیرد
چه غم ره است این خود که دلم دمی درین ره
نه غمی دگر گزیند نه رهی دگر بگیرد
اگر از عتاب غیرت ره عاشقان بگیری
ز سرشک عاشقانت همه رهگذر بگیرد
ز پی تو جان عطار اگر امتحان کنندش
به مدیح تو دو عالم به در و گهر بگیرد

admin بازدید : 591 پنجشنبه 5 آبان 1390 زمان : 14:29 نظرات ()

جدا کرده‌-فخرالدین ابراهیم عراقی

ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا
گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما
بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟
شب خیالت گفت با جانم که: چون شد حال دل؟
نعره زد جانم که: ای مسکین، بقا بادا تو را
دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود
در طریق دوستی آخر کجا باشد روا؟
بود دل را با تو آخر آشنایی پیش ازین
این کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟
هم چنان در خاک و خون غلتانش باید جان سپرد
خسته‌ای کامید دارد از نکورویان وفا
روز و شب خونابه‌اش باید فشاندن بر درت
دیده‌ای کز خاک درگاه تو جوید توتیا
دل برفت از دست وز تیمار تو خون شد جگر
نیم جانی ماند و آن هم ناتوانی، گو بر آ
از عراقی دوش پرسیدم که: چون است حال تو؟
گفت: چون باشد کسی کز دوستان
admin بازدید : 440 پنجشنبه 28 مهر 1390 زمان : 23:18 نظرات ()

ناله‌ سحرگاهان-فخرالدین ابراهیم عراقی

هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا
تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما
باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم
ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟
چون ندارم همدمی، با باد می‌گویم سخن
چون نیابم مرهمی، از باد می‌جویم شفا
آتش دل چون نمی‌گردد به آب دیده کم
می‌دمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا
تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم
وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا
مردن و خاکی شدن بهتر که با تو زیستن
سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا
خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتی
زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا
admin بازدید : 486 پنجشنبه 28 مهر 1390 زمان : 23:16 نظرات ()

طاقت کجاست -شعری ازصائب تبریزی

طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟
آرام نیست کشتی طوفان رسیده را
بی حسن نیست خلوت آیینه‌مشربان
معشوق در کنار بود پاک دیده را
یاد بهشت، حلقه‌ی بیرون در بود
در تنگنای گوشه‌ی دل آرمیده را
ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زار
یک داغ صد هزار شود داغدیده را
با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، کمان کشیده را
زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را
شوخی که دارد از دل سنگین به کوه پشت
می‌دید کاش صائب در خون تپیده را
admin بازدید : 584 پنجشنبه 28 مهر 1390 زمان : 23:15 نظرات ()

صدر رفیع مصطفی ؛ شعری از سنایی غزنوی

یا رب این ماییم و این صدر رفیع مصطفی است
یا رب این ماییم و این فرق عزیز مجتبی است...



خوابگاه مصطفی و کعبه مان از پیش و پس
بارگاه و منبر حنّانه مان از چپ و راست...



سلّموا یا قوم بل صلّوا علی الصّدر الأمین
مصطفی ما جاءَ الاّ رحمةً للعالمین



منّت ایزد را بدین گردون اعلا آمدیم
منّت ایزد را بدین درگاه والا آمدیم...



سلّموا یا قوم بل صلّوا علی الصّدر الأمین
مصطفی ما جاءَ الاّ رحمةً للعالمین
admin بازدید : 489 پنجشنبه 28 مهر 1390 زمان : 23:11 نظرات ()

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن -فروغی بسطامی

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن
هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتاگو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن
هم جلوه‌ی ساقی را در جام بلورین بین
هم باده‌ی بی‌غش را با ساده‌ی بی غم زن
admin بازدید : 506 پنجشنبه 28 مهر 1390 زمان : 23:9 نظرات ()

رفتی و دل ربودی از سیف فرغانی

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را
از نیکوان عالم کس نیست همسر تو
بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را
در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را
من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را
گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را
سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
"مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا"
admin بازدید : 450 پنجشنبه 28 مهر 1390 زمان : 23:5 نظرات ()

تعداد صفحات : 5

اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    آمار سایت
  • کل مطالب : 425
  • کل نظرات : 245
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 438
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 31
  • بازدید امروز : 111
  • باردید دیروز : 145
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 4
  • بازدید هفته : 675
  • بازدید ماه : 8,347
  • بازدید سال : 26,080
  • بازدید کلی : 967,527
  • نرم افزار





















    تبلیغات