close
تبلیغات در اینترنت
صادق چوبک
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

صادق چوبک

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 23 3369 hadiramesh1376
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 3123 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 5012 arezootam
داستان های طنز 7 2452 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1721 dorkman
زوال 0 999 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 2100 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1323 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1307 editor
زاویه دید در داستان 0 1372 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 962 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 1062 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 906 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1235 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2254 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 1059 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 1148 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1236 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 1107 editor
الفبای قصه نویسی 0 931 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1509 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1317 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 925 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 1034 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1248 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 1132 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1765 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2247 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9930 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2787 editor

داستان نفتی نوشته ی صادق چوبک

عذرا همان‌طور كه گوشه‌های چادرنماز چيت گل اشرفيش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّة گلی را با اطمينان و دل قرص به ضريح امامزاده بست. بعد سرش را بالا كرد و چشمان درشتش را به قنديل‌های پر از گرد و خاك سقف مقبره دوخت و با تمنا و شور و شوق فراوان زير لب زمزمه كرد:

admin بازدید : 740 چهارشنبه 05 مهر 1391 زمان : 11:44 نظرات ()

داستان یه چیز خاکستری نوشته ی صادق چوبک

شعله بخاری نفتی در آغوش نرم دود نوک نیز لوله شیشه‌ای زنگار گرفته‌اش بالا می‌زد. رو دیوار نیلی اتاق چندتا عکس بچه شیری و جوجه اردک و خرگوش که همه‌شان دندان درد داشتند و زیر چانه‌های‌شان دستمال بسته بود آویزان بود.

 

پسرک پیش مادرش ایستاده بود و کیف و کتابش را به پای خود می‌کوبید و رویاهاش جابجا می‌شد. مادرش که نشسته بود از پسرک بلندتر بود. خاموش رو صندلی نشسته بود و به سر و رو بچه ور می‌رفت. موهای رو پیشانی‌ش را صاف می‌کرد. یقه‌اش را درست می‌کرد و لک‌های رو لباسش را با ناخن می‌خراشید. زن چاق بود و نمی‌توانست پاهایش را روی  هم بیندازد. ساق‌هایش مانند دو تنبوشه سیمانی شماره ده رو کف اتاق جلوش ستون بود.

admin بازدید : 661 چهارشنبه 05 مهر 1391 زمان : 11:36 نظرات ()

داستان روز اول قبر نوشته ی صادق چوبک

 مرد تو رختخوابش غلت می‌زد و خوابش نمی‌برد. برای اینکه ونگ ونگ توله سگ‌های تو خرابه قاتی خوابش شده بود و تو سرش ژُق زُ‌ق می‌کرد. خودش دیده بود که چگونه مادر آن‌ها ظهر روز پیش زیر ماشین رفته بود و لاشه خون‌آلودش را تو خرابه‌ای‌ که خانه‌اش بود و بچه‌هایش را همانجا زائیده بود انداخته بودند و حالا زر و زِر آن‌ها تو سرش را می‌خراشید...

admin بازدید : 6630 دوشنبه 03 مهر 1391 زمان : 12:6 نظرات ()

داستان«چشم شیشه ای» از صادق چوبک

چشم آماده بود و دکتر آن را تو چشم‌خانه پسرک جا گذارد و گفت:

 ـ باز کن، چشمتو باز کن، حالا ببند، ببند. حالا خوب شد. شد مثه اولش. سپس رو کرد به پدر و مادر پسرک و گفت:  «ببينين اندازه اندازه‌س. مو لاي پلک‌اش نمي‌ره. پسرک پنج ساله بود و صاف رو يک چارپايه نزديک ميز دکتر ايستاده بود. پدر و مادرش پهلويش ايستاده بودند. پدر پشت سرش بود و رو به روي دکتر بود و کجکي به صورت بچه‌اش نگاه مي‌کرد. مادر آن طرف‌تر، ميان مطب ايستاده بود و پشت سر پسرش را مي‌ديد و پيش نيامد که ببيند «اندازه اندازه‌س و مو لاي پلکاش نمي‌ره.»
...
 
admin بازدید : 1014 دوشنبه 14 فروردين 1391 زمان : 10:13 نظرات ()

پاچه خيزك | صادق چوبك

بازارچه دهکده آب و جارو شده بود و هوای خنکی زیر چنار تناوری که بالای سر آب‌انبار چتر زده بود موج می‌زد. شتک‌های گل آبِ نم‌ناک روی قلوه سنگ‌های میدان کوچک ِ زیر چنار نشسته بود. دکان‌های کوتوله قوزی دور میدان چیده شده بود.

گُله بُگله کنار جوی تنبل و ناخوش دور میدان، برزگران و کارگران نشسته بودند و نان پیچه‌هاشان جلوشان باز بود و نهار می‌خوردند و قهوه‌چی برو برو کارش بود و نسیم ولرم خرداد خواب را تو رگ‌ها می‌دواند.

 ناگهان مش حیدر بقال از تو دکان خود فریادی کشید و با تله موش نکره‌ای که با دو دست، دور از خودش گرفته بود از تو دکانش بیرون پرید و آن را گذاشت جلو دکان. از شادی رو پاش بند نمی‌شد و دست‌هایش به هم می‌مالید و دور ور تله وَرجه وُرجه می‌کرد...

admin بازدید : 1119 چهارشنبه 5 بهمن 1390 زمان : 17:29 نظرات ()

داستان چرا دریا طوفانی شده بود-صادق چوبک

شوفر سومی كه تا آن وقت همهاش چرت زده بود و چیزی نگفته بود كاكا سیاه براق گندهای بود كه گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپهایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود. این سه تن با كهزاد كه پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر كرده بودند و هر چه كرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.

سیاه مانند عروسك مومی كه واكسش زده باشند با چهرهی فرسودهی رنجبرده اش كنار منقل وافور و بتر عرق چرت میزد. چشمانش هم بود. لبهایش مانند دو تا قلوه روهم چسبیده بود. رختش چرب و لجن مال بود. موهای سرش مانند دانههای فلفل هندی به پوستش چسبیده بود. رو موهایش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرك و لجن گرفته بودند.

صدای ریزش باران كه شلاق كش روی چادر كلفت آب پس ندهی كامیون میخورد مانند دهل توی گوششان میخورد. هر سه تو لك رفته بودند، كلافه بودند. آن دوتای دیگر هم كه با هم حرف میزدند حالا دیگر خاموش شده بودند و سوت وكور دور هم نشسته بودند. گویی حرفهایشان تمام شده بود و دیگر چیزی نداشتند به هم بگویند.

admin بازدید : 1389 شنبه 12 شهريور 1390 زمان : 20:1 نظرات ()
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
    آمار سایت
  • کل مطالب : 425
  • کل نظرات : 245
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 438
  • آی پی امروز : 28
  • آی پی دیروز : 41
  • بازدید امروز : 163
  • باردید دیروز : 337
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 500
  • بازدید ماه : 4,001
  • بازدید سال : 6,227
  • بازدید کلی : 947,674
  • نرم افزار





















    تبلیغات