close
تبلیغات در اینترنت
شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

آرش كمانگیربرف می باردبرف می بارد به روی خار و خاراسنگكوهها خاموشدره ها دلتنگراه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگبر نمی شد گر ز بام كلبه های…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 21 2382 mahya
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 2574 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 4657 arezootam
داستان های طنز 7 1940 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1380 dorkman
زوال 0 794 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 1880 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1077 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1115 editor
زاویه دید در داستان 0 1144 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 825 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 882 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 742 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1024 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2102 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 880 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 966 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1099 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 971 editor
الفبای قصه نویسی 0 784 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1345 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1114 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 744 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 915 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1056 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 999 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1490 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2120 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9703 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2543 editor

شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی

آرش كمانگیر

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337
درباره شعر , اشعار نو ,
admin بازدید : 39335 دوشنبه 28 شهريور 1390 زمان : 23:11 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط محمد در تاریخ 1393/12/25 و 11:01 دقیقه ارسال شده است

بوی عطر خاک باران خورده نه بوی خاک عطر باران خورده

این نظر توسط زهره در تاریخ 1393/12/3 و 11:47 دقیقه ارسال شده است

ممنونم
من این شعر رو 8سال پیش در کتاب ادبیات خواهرم خوندم و بارها خوندم و از خوندنش سیر نشدم
بسیار زیباست
مرحبا به سیاوش

این نظر توسط زهرا در تاریخ 1393/10/24 و 15:01 دقیقه ارسال شده است

این شعر واقعا بینظیره. سیاوش کسرایی استاد مسلم ادبیات پارسی واقعا گل کاشته.یکی این شعر یکی هم خوان هشتم اخوان ثالث .هردو عالی اند عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

این نظر توسط hasantoohyd در تاریخ 1393/10/8 و 16:58 دقیقه ارسال شده است

شعر بسیار عالی. البته در متن غلط های تایپی زیاد دیده میشد و نیاز به ویرایش و بازبینی هست.

این نظر توسط سیروس در تاریخ 1393/10/7 و 15:49 دقیقه ارسال شده است

گفتمت اهنگ ایرانی سرودن
نغمه شادی
درین دیر کهن
با عشق خواندن
زندگی بخش دل
بیمار مردم را
دراین بوران غم
با هم ستودن
رحمت پروردگار عالمی بر خود خریدن
شاد بودن شاد کردن
/زیبا بود زیبا زیبا

این نظر توسط ROJINA در تاریخ 1393/9/10 و 19:53 دقیقه ارسال شده است

عالی بود . برف می بارد ، برف می بارد
به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش ، درّه ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ


این نظر توسط رضا در تاریخ 1393/8/23 و 22:11 دقیقه ارسال شده است

من انچنان عاشق ایران و ارش هستم که اسم پسرمو هم ارش گذاشتم و فکر میکنم این حداقل کاری است که میتونم برای زنده نگه داشتن اسم ایران و ارش کرد
شعر هم زیباست مثل ایران مثل ارش و حماسه ای که افرید

این نظر توسط مجيد كاظمي در تاریخ 1393/8/3 و 8:01 دقیقه ارسال شده است

سلام كنكوري كه بودم آخر تست زيست گربه تكه تكه نوشته بود اي دلنوشته ديشب هواي غرور آرش و پاكي گذشته رو كردم و اومدم اينجا
ممنون شعر بي نظيريه
يادت گرامي سياوش راهت پايدار آرش

این نظر توسط gheitani در تاریخ 1393/4/27 و 8:56 دقیقه ارسال شده است

واقعا زيباست آدم با خواندنش احساس غرور ميكنه

این نظر توسط علیرضا در تاریخ 1393/4/1 و 17:24 دقیقه ارسال شده است

به ایران که می نگریم سراسر کشوری می بینیم که برای بودن نقشش بر کره ی خاکی هزاران هزار آرش رفته اند .
قدر این سرزمین را بیشتر بدانیم


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • شاعران نامی
  • شاعران کلاسیک
  • شاعران جهان
  • نویسندگان ایرانی
  • نویسندگان جهان
  • داستان
  • شعر
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • کتاب
  • گالری تصاویر
  • نقاشی
  • آموزش
  • اخبار
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 424
  • کل نظرات : 268
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 432
  • آی پی امروز : 63
  • آی پی دیروز : 99
  • بازدید امروز : 144
  • باردید دیروز : 2,794
  • گوگل امروز : 48
  • گوگل دیروز : 52
  • بازدید هفته : 3,229
  • بازدید ماه : 4,777
  • بازدید سال : 12,515
  • بازدید کلی : 744,699
  • نرم افزار





















    تبلیغات