close
تبلیغات در اینترنت
داستان نفتی نوشته ی صادق چوبک
loading...

پایگاه ادبی گنجینه

    عذرا همان‌طور كه گوشه‌های چادرنماز چيت گل اشرفيش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّة گلی را با اطمينان و دل قرص به ضريح امامزاده بست. بعد سرش را بالا كرد و چشمان درشتش را به قنديل‌های پر از گرد و خاك سقف مقبره دوخت و با تمنا و شور و شوق فراوان زير لب زمزمه كرد:   «اي آقا! اي پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پيش سر و همسر بيشتر از اين خجالتم نده. يه كاری كن آقا كه من سر و سرانجومی بگيرم و يه خونه زندگی بهم بزنم. يه شوور سربراهی نصيبم كن كه منو از خونه بابام ببره؛ هر جا كه دلش میخواد…

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
بیاین مشاعره 23 3452 hadiramesh1376
من امینم شمام خودتونو معرفی کنین 13 3190 saye
بیوگرافی سهراب سپهری 1 5054 arezootam
داستان های طنز 7 2530 guis
دانلود دیوان حافظ و گلاستان سعدی 1 1741 dorkman
زوال 0 1041 akmin91
جدید ترین آیا میدانید 91 0 2124 editor
1 اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی 1 1339 mrbavandpoor
توانایی زبان فارسی در معادل‌سازی 0 1324 editor
زاویه دید در داستان 0 1411 editor
«بچه‌های بدشانس» دوباره به نمايشگاه می‌آيند 0 973 editor
نگاهي به مجموعه داستان «روياي مادرم» 0 1083 editor
25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری 0 946 editor
بیوگرافی ناصرخسرو حارث قبادیانی 0 1253 editor
بیوگرافی دکتر محمد علی اسلامی ندوشن 0 2271 editor
بیوگرافی دکتر محمد معین 0 1080 editor
آموزش قالب شعری قصیده 0 1169 editor
بیوگرافی مرتضی کاتوزیان 0 1244 editor
بیوگرافی جمشید هاشم پور 0 1120 editor
الفبای قصه نویسی 0 953 editor
شعر خلیج همیشه فارس 0 1530 editor
بیوگرافی زهرا اسدی 0 1350 editor
بیوگرافی آنتوان چخوف 0 936 editor
بیوگرافی فرشته ساری 0 1042 editor
بیوگرافی صادق هدایت 0 1267 editor
بیوگرافی خیام نیشابوری 0 1147 editor
داستان های کوتاه کوتاه 2 1801 editor
بیوگرافی حافظ شیرازی 0 2263 editor
زندگینامه مرحوم قیصر امین پور 0 9954 editor
بیوگرافی فروغ فرخزاد 0 2821 editor

داستان نفتی نوشته ی صادق چوبک

 

 

عذرا همان‌طور كه گوشه‌های چادرنماز چيت گل اشرفيش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّة گلی را با اطمينان و دل قرص به ضريح امامزاده بست. بعد سرش را بالا كرد و چشمان درشتش را به قنديل‌های پر از گرد و خاك سقف مقبره دوخت و با تمنا و شور و شوق فراوان زير لب زمزمه كرد:

 

«اي آقا! اي پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پيش سر و همسر بيشتر از اين خجالتم نده. يه كاری كن آقا كه من سر و سرانجومی بگيرم و يه خونه زندگی بهم بزنم. يه شوور سربراهی نصيبم كن كه منو از خونه بابام ببره؛ هر جا كه دلش میخواد ببره. من ديگه بغير از اين هيچی از شما نمی‌خوام. همين يه شوور و بس. مگه از دستگاه خداييت كم میشه مگه من چمه؟ چطور به دختر عزيزخان كه يه سالك به اون گندگی، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبی دادی؟ ای آقا قربونت برم. با خدای خودم عهد می‌كنم كه اگر به مرادم برسم يه گوسبند پرواری نذرت كنم.»

 

به غير از عذرا يك قاری كور هم در آنجا بود كه توی رواق نشسته بود و چپق می‌كشيد و گاهی هم يك آيه قرآن از حفظ می‌خواند و صدای مرده و كش‌دارش توي فضای مقبره می‌پيچيد.

 

عذرا ضريح چوبي قهوه‌ای را كه هزاران دخيل رنگ وارنگ ديگر به آن بسته شده بود، قرص و قايم چسبيده بود و نفس‌نفس می‌زد. اشك دور پلك‌های چشمش جمع شده بود. يك آرزوی دردناك و يك بيچارگی مزمن آميخته با شرمساری، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز كرد و بست. بعد پيشانيش را به ضريح چسبانيد و رك و مات به لاله‌ها و رحل‌های روي قبر نگاه كرد.

 

روي قبر، يك روپوش ماهوت سبز بيدخورده‌ای كه پر از گرد و خاك بود، كشيده بودند. لاله‌ها و رحل‌ها جلوي اشك چشمان عذرا می‌لرزيد. ظاهرا" چيزهای روی قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود كه هيكل بلند مردانه‌ای زيرش خوابيده . عذرا اين‌طور فكر می‌كرد. سراپای قبر را با تعجب و كنجكاوی ورانداز كرد و پيش خودش خيال كرد: «قربونش برم چه قد رشيدی داشته!»

 

اما از اينكه از يك مرد، شوهر خواسته بود خجالت كشيد و صورتش گل انداخت.با شتاب و چابكی از سرجاش بلند شد.چند ماچ چسبان صدادار، خيلی شهوانی و از روی دل پری به ضريح كرد؛ آنوقت بی آن‌ كه دست‌هايش را از محجر بردارد، دو بار دور قبر طواف كرد و باز سرجاي اولش نشست.

 

در اينجا دوباره گره‌ای را كه بسته بود، با ملايمت كشيد و آن ‌را آهسته نوازش كرد. اما وقتي‌كه ديد يك دخيل زمخت دبيت سربی رنگ كه قبلن در آنجا بسته بودند، روي دخيلی كه خودش بسته بود افتاده، خلقش تنگ شد و با غيظ گره شله را از زير دخيل بيت سربی بيرون كشيد. چند بار آن را نوازش كرد. مثل باغبانی كه بدون انتظار، گل اصيلی را در ميان انبوهی از علف خودرو يافته باشد، آن‌را از ميان دخيل‌های ديگر مشخص و نمايان ساخت. اما ناگهان يكه خورد و به نظرش رسيد كه شايد آن‌را هم مردی براي سفيد بختی بسته باشد. پيش خودش خيال كرد:

 

«گاسم يه مردی كه زن ميخواسه اينو بسته باشه؛ قسمتو كی می‌دونه؟ حالا من اينو اين‌جوری عقبش زدم، بل‌كه اومد نيومد داشته باشه.»

 

با شور شهوتناكی به دخيل دبيت سربی رنگ كه خشن و مردانه كنار گره شله گلی خودش بسته شده بود، خيره شد. از ديدن آن دلش تو ريخت و حس كرد كه محبت سرشاری از آن دخيل در دلش پيدا شده. گره دبيت برايش مظهر يك مرد قوی و دلخواه شده بود و به‌ قدر يك شوهر آن را دوست می‌داشت.

 

از رفتار خشنی كه با آن كرده بود، پشيمان شد. دخيل سربی رنگ در نظرش به شكل مردی در آمده بود كه دستش را به طرف او دراز كرده بود و می‌خواست او را در بغل بگيرد. دلش فشرده شد. دزدكی نگاهی به اين‌طرف و آن‌طرف كرد. بعد آهسته لب‌هايش را روی دخيل دبيت سربی رنگ چسباند و آن‌را با شور فراوان بوسيد.

 

چشمانش هم بود. بوی پر زهم تخته كهنه و دبيت را با ولع بالا می‌كشيد و تخته ضريح را بين انگشتان عرق كرده‌اش فشار می‌داد.پيش نظرش مردي كه شكل صورتش درست معلوم نبود و لباس سربی رنگ به تن داشت، جلوش ورجه ورجه می‌زد و ازش فرار می‌كرد. چشمانش را باز كرد و به آرامی دخيل سربي را روی دخيل شله خودش گذاشت ـ همان‌طور كه اول بودند ـ بعد با عجله از حرم بيرون رفت. در اين دنياي گل و گشاد و شلوغ، عذرا از تنهايی وحشت می‌كرد. هر كس به فكر خودش بود؛ و كسی نمی‌دانست كه عذرايی هم در دنيا وجود دارد كه از وحشت تنهايی به ستوه آمده و شوهر می‌خواهد.

 

هزاران هزار مرد بودند، زن می‌خواستند و اگر از دل عذرای بيچاره خبر داشتند شايد برايش سر و دست می‌شكستند. ولي خوب، كسی چه می‌دانست. چه بسيار زن‌ها و مردها كه شب‌ها به آرزوی هم بر تختخواب می‌روند و از حال هم‌ديگر خبر ندارند. وای از آن روزی كه اين لحاف و تشك‌ها به زبان بيايند. آن‌وقت است كه ديگر مردم از هم وحشت می‌كنند.

 

سراسر زندگی عذرا در انتظار می‌گذشت. مثل آن بود كه هميشه منتظر بود كه يك‌ نفر در كوچه را بزند و از او خواستگاری كند و دستش را بگيرد و با خودش ببرد. اين انتظار صبح به صبح كه از خواب بيدار می‌شد، تر و تازه می‌شد. اما هيچ‌كس جز نفتی كه سال‌ها بود به خانة آن‌ها نفت می‌داد، به آن‌جا رفت و آمد نداشت. تنها همين مرد بود كه همه روزه با لباس روغن چراغي و خال گوشتی روي پلك چشمش می‌آمد در خانه؛ پيت خالی را از دست عذرا می‌گرفت و نصفه می‌‌كرد و می‌داد و می‌رفت. گاهی همان‌طور كه تو خانه مشغول كار بود، صدای در زدن به گوشش می‌رسيد؛ و چون می‌دويد و در را باز می‌کرد، می‌ديد هيچ‌كس نيست. آن‌وقت بود كه ديگر حتم می‌كرد خيالات به سرش زده. هزاران شوهر خيالی برای خودش خلق می‌كرد و هر يك را در جای خود می‌پسنديد. حتی از آن يكی هم كه نفتی بود و يك خال گوشتی روی پلك چشمش بود،خوشش می‌آمد.

 

اما تمام زندگی عذرا يك‌طرف و مسافرتش به قم يك‌طرف. خاطره اين سفر، بستگی شيرينی با زندگی او داشت.در همين مسافرت بود كه برای اولين بار در عمرش، دست خشن و مردانه‌ شوفر اتوبوس زير بغل او را ـ نزديك پستانش ـ گرفت و سوارش كرد.آن‌شب را هيچ‌وقت از ياد نمی‌برد و هميشه دقايق آن‌را به‌خاطر می‌آورد و از آن لذت می‌برد. لذتی جنون‌آميز و شهوانی.

 

شب تاريك و گرمی بود كه پايين كوشك نصرت پنچر كردند. تمام مسافرين پياده شدند. عذرا هم پياده شد. بوی رطوبت آميخته با مرداری از طرف درياچه بلند بود. ستاره‌ها، مثل آن‌كه ماه را كشته و چالش كرده بودند، تو آسمان سياه سوسو می‌زدند. شاگرد شوفر بنزين می‌ريخت. خود شوفر هم بغل پله اتوبوس ايستاده بود و به زن‌ها كمك می‌كرد سوار شوند ـ چون‌كه ركاب اتوبوس زيادی بالا بود. ـ وقتي‌كه دست‌های پر قوت و زمخت شوفر، بيخ بازوی عذرا را ـ نزديك پستانش ـ گرفت، بوی تند بنزين زد به دماغ عذرا و لذت هرگز نديده‌ای در خودش حس كرد. دلش تندتند زد و نمی‌دانست چكار بكند.

 

تا وقتی‌كه رفت ته اتوبوس روی صندلی نشست، هنوز گيج و منگ بود. مثل اينكه خواب شيرين نيمه تمامی ديده باشد، با ولع و گيجی پی باقيش می‌گشت. چند بار عضلات گلويش برای قورت دادن آب دهنش به حركت آمد، اما دهن و گلويش خشك شده بود و بی‌آنكه خودش بداند هنوز بازوی راستش را به پهلو زور می‌داد و می‌كوشيد از فراری شدن لذتی كه داشت، جلوگيری كند. بوی بنزين هم منگش كرده بود.

 

مدت‌ها بعد از آن در خواب و بيداری دست راستش را به پهلوی خود فشار می‌داد و خوشش می‌آمد. بوی زهم دبيت سربی و بوی تند بنزين به دماغش می‌رسيد و كيف می‌كرد.

 

حالا خيلی وقت بود كه عذرا، كف باغچه‌ی حياط خودشان زير درخت انار نشسته بود و به انارك‌های فسقلی گرد گرفته آن نگاه می‌كرد و باز هم به فكر شوهر بود. ناگهان صدای نفتی از پشت در بلند شد كه فرياد می‌كرد: «نفتی! های نفت!»

 

عذرا با دستپاچگی از جايش بلند شد، ولی همان‌دم ايستاد و دستش را گذاشت روي تنه كج و كوله درخت انار و در رفتن دو دل ماند. پيش خودش فكر كرد:

 

«بالاي سياهی كه رنگی نيس. هر چی باداباد. گاسم كه زن بخواد. گناه كه نيس؛ نشوم نيس. گاس اونم مثه من پي يكی بگرده.»

 

دم در كه رسيد، پيت خالی را به طرف نفتی دراز كرد. اين دفعه دست‌های سبزه‌اش را بيشتر از هميشه از زير چادر نماز چيت گل اشرفيش بيرون انداخت و النگوهای شيشه‌اش را زير چشم نفتی نگاه داشت. نفتی با اخم هميشگي‌اش  پيت خالی را از دست او گرفت و مشغول نفت ريختن شد. اين‌دفعه هم بوی تند بنزين زد به دماغ عذرا و دلش تپ‌تپ كرد.

 

«عمو نفتی،شما بنزين نميرفوشين؟»

 

«بنزين برا چی می‌خواسين؟ مبادا خانم يه‌وخ بنزين بريزين تو چراغ كه گُر می‌گيره‌ها.»

 

«خودم می‌دونم كه گُر می‌گيره... اما خوب واسيه چيزای ديگه...»

 

«واسه چی مثلن؟»

 

«واسيه تو ماشين. راسی شوما زن ندارين؟»

 

«ستا.»

 

«بچه چطور؟»

 

«نه، اجاقم كوره.»

 

«تا چارتا كه حلاله. گاسم بعد پيدا بشه. خدا رو چی ديدی... آدم خوب نيس بی‌عقبه بميره.»

 

«نه قربون، همين‌شم كه می‌بينی زياديه. كی حال داره؟ مگه ما واسيه باباننمون چي‌كار كرديم كه اولادامون واسيه ما بكنن؟»

 

عذرا هنوز دم در ايستاده بود و خيره به چكه‌های نفت كه روی زمين پهن شده بود، زل‌زل نگاه می‌كرد. يك پيازفروش، خرش را برابر او نگه داشت و با صداي گرفته‌ای گفت:

 

«خانوم دو ري پياز خوب انباری داريم، نمي‌خواين؟ پيازش خيلي خبه. مال اصباهونه.»

 

از دور صداي آشناي نفتی به گوش می‌رسيد:

 

«نفتی! های نفت!»

admin بازدید : 783 چهارشنبه 05 مهر 1391 زمان : 11:44 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • شاعران نامی
  • شاعران کلاسیک
  • شاعران جهان
  • نویسندگان ایرانی
  • نویسندگان جهان
  • داستان
  • شعر
  • زندگینامه
  • مصاحبه
  • کتاب
  • گالری تصاویر
  • نقاشی
  • آموزش
  • اخبار
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 425
  • کل نظرات : 245
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 438
  • آی پی امروز : 9
  • آی پی دیروز : 44
  • بازدید امروز : 35
  • باردید دیروز : 154
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 1
  • بازدید هفته : 189
  • بازدید ماه : 4,623
  • بازدید سال : 43,924
  • بازدید کلی : 985,371
  • نرم افزار





















    تبلیغات